یک شنبه لوقای پوسیده ایست به زبان جهل
دوشنبه ارتش سرخ به رویای خمیده ی یک طلوع و کوله بار پر دردی از زنبق های خشک
سه شنبه ایوب کرم خورده ایی به تاریکی صبر که رویای همدوشی ضحاک را به پیله ی چرمین کاوه ها می پیوست
چهارشنبه امواج بی کران وهم بود..به توسلی کور
پنج شنبه ایرادات غرّای یک حقیر به نام من ..و بستن پیمان شرمگینانه ای با یک گل...
جمعه یک کوله سرود افتخار بر دوش و چوبدستی از جنس موریانه بر کف ....و پای لنگ عدالت....

این لکه ی سیاه بر پیشانی من
حاصل همه ی دروغهاییست که گفته ام
و این هاله نورانی شما
حاصل همه ی حقایقی ست که شنیده اید
☻روشن تر بگویم
صبر میکنم باد بیفتد
تا دور دستهای چشمهایم را به شما نشان دهم
صبر میکنم تا خورشید بزند
و همه ی آوارگی هایم را
واگویه کنم
صبر میکنم تا موج بشکند
تا تمام آرزوهای باد کرده ام را
در کنار ساحل
نشانتان دهم ...

نمیدونم تا به حال توی افق منتظر اومدن کسی بودید یا نه ؟
وقتی از دور پیداش میشه اول یه نقطه ی کوچیکه یه سیاهی که اصلا" به هیچی شبیه نیست
مثل هر چیزی میتونه باشه امّا اگه شب و روز انتظارش رو کشیده باشی حالا به همون هیکل
مبهمش هم دل خوش میکنی
چشمات رو ازش بر نمیداری اگه باد بوزه و چشمات رو هم بسوزونه و اونا رو وادار به بستن
کنه باز هم تقلا میکنی که حتا پلک هم نزنی تا مبادا اونی رو که انتظار اومدنش بودی و الان از
اون دور داره میاد رو گم نکنی....
حالا اگه اون نیومده برگرده چی؟
اون از افق پیداش شد و من به همون هیکل مبهمش دل خوش کردم . باد چشمام رو سوزوند امّا
پلک نمیزدم و حرفهایی رو که قرار بود بهش بزنم رو تو ذهنم مرور میکردم... امّا
امّا سیاهی یکباره ایستاد
در همون دور دست.. تو همون لبه ی افق ایستاد .
دیگه جلوتر نیومد و بعدش هم از همون راهی که اومده بود برگشت..اون برگشت
و بین خورشیدی که داشت از لبه ی افق پایین میرفت گم شد..
شاید از اونجا چیزهایی رو دیده بود که من نمیدیدم
شاید رنگ و لعاب اینجا زیاد براش گیرا نبود....نمیدونم...نمیدونم
شاید.....

یک پنجره پر از ریاضت خورشید
پنجره ایست که از خانه ی ما به سوی شهر باز میشود
نه پنجره ای که در کنارش گنجشکی دانه بردارد
نه پنجره ای که بتوان گلدان میخکی بر درگاه آن نشاند
بلکه نشست حزین چهار مربع شیشه ای در کنار هم نه شفاف و نه تیره
همان پنجره ایست که از خانه ی ما به سوی شهر باز میشود
پدرم گاهی در پشت این سوراخ هندسی می ایستد و به کبد سوراخ فرزندش می اندیشد
و مادرم هم گاهی پرده های چرک آن را رفو میکند
و من
که
گاهی چیزی در شکمم تیر میکشد
پنجره را
روی دفتر مشق خواهرم
نقش میزنم
این همان وقتی است که حالت از همه دنیا بهم می خورد.
كودكي در ميدان جنگ به دنيا آمده است
سربازي زانو ميزند
و زني از شادي و درد ميگريد
چه گاه دوباره در صلح خواهيم زيست؟
كودكي به دنيا آمده آنجا كه باد وحشي ميوزد
در سرزميني كه از جنوب تا شمال تكه تكه شده
و خانوادهاي كه روز به روز ميگريزند
چه گاه دوباره خانهمان را خواهيم ديد؟
چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم
كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است
جان يك كودك از جنگل مهمتر است
جان يك كودك از مرز مهمتر است
آيا روزي فراخواهد رسيدكه اينچنين شود؟
كودكي زير خورشيد صحرا به دنيا آمده است
زندگي كوچكي آغاز ميشود
و مادري براي كودك گرسنهاش ميگريد
چه گاه به كودكم غذا خواهم داد؟
كودكي در يك خانهي عادي به دنيا آمده است
شرق يا غرب، هر كجا ميتواند باشد
اما همه ميخواهيم بدانيم
آيا كودكمان زنده خواهد ماند تا روزي را ببيند
كه دوباره در امان باشيم؟
چه وقت به اين حقيقت ساده ميرسيم
كه جنگ، تنها سزاوار لعنت است
جان يك كودك از جنگل مهمتر است
جان يك كودك از مرز مهمتر است
جان يك كودك از آيين مهمتر است
جان يك كودك، تنها تپش قلبي از ابديت است
ايمان بياوريم، به خاطر انسانيت
ايمان بياوريم
ترانه ای از خواننده ی ایرلندی - کریس دیبرگ
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست...
که هیچ سمتی را برای دوست داشتن نمیخواهی
باران بهاری ما را شرمنده کرده است
تو دیگر چشمانت را ابری مکن
به ماندگاری کوه بگو که در این نزدیکیها چه میخواهی
یا من فریادم به تو نرسید
یا تو از پیچ کوهستان گذشته بودی
این بیغوله رنگی از ماندن نبرده است
بیا! بیا کوچ کنیم ☻
بیا مهربان باشیم و رمه هامان را سمت سبزی لبخند - هی - کنیم
باران بهاری ما را شرمنده کرده است
تو دیگر چشمانت را ابری مکن ☻
ای روح مهربان !
به مهتابی خانه ی تو آمدم
آمدم تا روشنایی بالهایت را به یاد بیاورم
و بدانم سمت اوج از کجاست
من آمدم ای روح مهربان !
نشان به آن نشان که
کبوتری نشسته بود به روی شانه ات و تو نیز
روبان قرمز موهایت را
به حجم باد میبخشیدی
و این ابری بلند را نظاره گر بودی
به مهتابی خانه ی تو آمدم
ای روح مهربان !
که سرود معطر تو را همچون آیه های زیبای انجیل
نجوا میکند
من دروغ به صلیب رفته ی عیسی ☻
حقیقت روشن مریم ☻
و ناقوس پرترنم عشقم ☻
من ضریب پرتنش توحیدم عزم بادم ناله ی فرفره ی دنیایم
من نهالی هستم ....
| Check Page Rank of any web site pages instantly: |
| This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service |