رویاهای شبانه ی یک زن بر پیچ و خم ذهنم رسوب میکند
کرسی خالی کلماتی که پریده اند
اکنون
مهربانانه سایه کلاغ ها را به آغوش میکشد
و بعد از این هم ٬ سیب معنای زندگی نیست
به خواب های نیمروزیم سفر میکنم
تا
رادیوی آویخته بر درخت گردوی خانه را بدزدم
و تو معنای نهراسیدن باشی آنگاه که چشم می بستم و تو می رفتی و -
- دیگر هیچ...
سادگی رفتنت مرا شگفت زده کرد..
پرچین ها آنقدر بلند بود که نروی..
تا آنکه سایه ایی در بالای سرم بدود
تلنگری از جنس تو.....
خاکستری ذهنم را ساده مگیر
ابرهای کوهستان شرق از بوسه ی نابهنگام توست ...