گاهی از زمزمه های برهم انباشته ام زورقی می سازم
برای عبور از حنجره ی فریادهایم
پژواک یعنی اینکه به خانه رسیده ام
با کوله باری از نفرین های تو
بوی نان تازه می دهی
نگاهت را می بینم
هراسان به این میاندیشم
چگونه دریایی در پس پنجره جا شده است
دستانت در جنگ با گره های قالی چه شادمانه پینه بسته اند
از آمدنم دلگیر مشو
مرا همچون بخار بر شیشه های پنجره
می توان
زدود
یا همچون
بادبادکی
بر باد داد...